تبليغاتX
جوزا:دو پیکرGEMINI

جوزا:دو پیکرGEMINI
The Poem Site of FATEMEH ROOHI


نویسنده : فاطمه روحی ; ساعت 16:30 روز پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391

 " چاره در تابستان نیامده است"  - بداهه 1

چاره در چاه است
در افتادن
و دوباره برخاستن
... خیزیدن در "تو در تو" های تاریک!
چاره در بیچارگی ست
در چهار سمّ ستوری که دور
در نفس هایی که نزدیک
چاره در چشم های زنی ست که تنش را
می بافد به فرش
و رقص های نداشته اش را نقش
رقص های صامت تَن با تَن!
کلمات ساکت
چاره در تابستان نیامده است
با تن پوشی از حریر
از باد برهنه
پاهایی فرورفته در چاه های خیس
چاره در سکووووت
در هیـــــس !


آغوش تو - بداهه 2

در آغوش تو مردن!
در گیسوان من
جان گرفتن!
... میوه ای که شتابی برای رسیدن ندارد
آه!
چه جان-پناه غریبی ست مرگ!
که از برآمدگی گلویت آغاز می شود
از بوسه های من
تا استخوان
که ترک بر می دارد از
شدت عشق روی شانه هات
و هر کلمه پرنده ای می شود
دستهایم را پَر می دهد به شهر


برای چشم هایم- بداهه 3

به سوی من بازگرد
به اندوه!
به شاپرک های ارغوانی غمگین بر برهنه ی شانه ام
به قوس های ازل
و بغض های فرریخته در چانه ام
لرزان
به انجیر های نچیده از گوشواره های ندیده
پنهان
و روسری بیقرارم در باد
که در دستهای باد
همچون خیال تو
هرچه گیسوپریش تر
اندوه گین تر
به کلمه بازگرد
به کلام
سلام!
و چشم هایم که روزی زیبا بود




نویسنده : فاطمه روحی ; ساعت 17:39 روز یکشنبه دهم اردیبهشت 1391

http://i.picasion.com/pic40/4e8b61ec0b5cae41fddb9bdaf9cc065d.gif

بیست وپنجمین نمایشگاه بین المللی

کتاب تهران، ورودی شبستان : راهرو ( ۲۳) غرفه(۱۴)

نشر فراگاه-دارینوش

مقدم دوستداران کتاب را گرامی می دارد


1- اتوپیا :رویای موعود من: رضا مصطفایی: چاپ1390

2-آب تا رنگ: رضا مصطفایی: چاپ 1388

3- بغض کال: فاطمه روحی: چاپ 1389

4-مترسک ها می ترسند: فاطمه روحی: چاپ 1387





نویسنده : فاطمه روحی ; ساعت 17:35 روز سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391

کنار تو

مثل گرگ قطبی هستم

که پناه می آورد به زخم

و اشتیاق گوشه های لبش

مامن هزار اندوه است

از گوشه ی پلک هایش

تندیس زنی می گرید

باله می رقصد

و با یخ ها ذوب می شود

کنار تو

مثل گرگ قطبی هستم

که شب را صدا می زند

که شعرش به اشاره می آید

و هروقت که صدای قدم های تو می آید

به پالتوی تو پناه می آورد

به پوست خودش !

می خزد به تاریکی

که گرم ترین جای جهان

در اندوه وحشی خودش پنهان است

کنار تو

چه خوب است که با هم می رقصیم

رقص روی یخ های تن ام


With you
I'm like an Arctic Wolf
Refuges to her wounds
And desire of her lips corner is
Resort of thousands of grief
The corner of her eyelids is
The Statue of a woman crying
Dancing Ballet
And melts with ice
With you
I'm I like an Arctic Wolf Who
Calls the Night
Composes poems fervently
And whenever hears your footsteps sound
Refuges to your Coat
To her own skin
And creeps into The Darkness
Which the warmest shelter of the world
Is concealed in her wild grief
With you
That's Nice we Dance together

Dancing on my Icy body





نویسنده : فاطمه روحی ; ساعت 19:58 روز سه شنبه یکم فروردین 1391

از تو
یک آغوش می خواهم
با تکه های کوچکی از زندگی
که به دیوار های خانه مان می چسبانی
از تو
... درخت های فریبنده
که سایه بریزند به دامنم
از تو یک رقص
در تاریکی
با نور کوچکی که از بام زمستان به اتاق ریخته
و باد رسواگر
که در تبانی پرده و بهار
بوسه هامان را به کوچه می کشاند
"ونیز "را به اتاق می آورد
و تورا

می کشاند به آغوشی

که می خواهی

I’d like a hug
With small patches of life
Which you stick on our walls
I’d like legendary trees
To shade my dress
I’d like a dance with you
In darkness
With a gloomy light
Which is shining from the edge of winter
while the revealing wind
in collusion with Spring & curtain
Scatters our kisses to alley
Brings “Venice” to our room
And brings you to a hug that you loved
نزدیک تر بیا
دهانت بوی عشق می دهد
با زنجیر های بی تسلسل شعر
بهار دلهره می ریزد به کامم
و من احساس می کنم
...
توی رگ هایم پرنده های زیادی میل پرواز دارند
وسینه سرخ های کوچک این شعر
همین که نام تورا می برم...
آنچه در سینه ی من پنهان است
همان است که ماه به گوش شب می خواند
شب به سینه ی کوه می ریزد
و دره ها همیشه اسرار را می فهمند
برخیز و مرا
به قطعه های شب بخوان
دلهره ای ندارم وقتی
تاریکی از مردمک چشمان من می تابد

Come closer
Your mouth with love odor
With fragmentary chain of my lyrics
Fear of spring sheds on me
And I feel
There are so many Birds which need to fly
From my vessels to out
Like tiny robins of this poem
As soon as I call you
All hidden secrets of my chest
Appear
The same that Moon Whispers in night’s ears
And night pours on the breasts of hills
Valleys always understand all the secrets
Arise and call me to the night lyrics
There is no tension
When darkness rises from my black eyes

http://i40.tinypic.com/ixgtxh.jpg





نویسنده : فاطمه روحی ; ساعت 1:8 روز دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390

1
فرصتی اگر مانده باشد
دست می برم توی شیشه ی ساعت
عقربه ها را بر می گردانم
به پنج شنبه ی یک پاییز
و سیب را می گذارم
... توی بشقاب
به اندازه ی یک بوسه
چاقو
دو نیمه
دقیقه شمار را می خوابانم
تو را در این سطر
توی شیشه ی عطر
خلاصه می کنم
حرف هم نه
هیــــــــــــــــــــس!
بوسه هایمان تازه خوابیده اند...

ENGLISH TRANSLATION BY FATEMEH ROOHI

If I had an opportunity

I used to pass through the Glass of this Clock

To turn the hands of it

To back the time

To one Thursday of last Autumn

And put the Apple

In a Plate

For the sake of kissing you

A knife

Two half

Let me suppress the minute hand of this clock

Let me keep you lock

Let me save you in this Perfume Glass

Let me keep silence

No word!

Hush!

Our kisses have been recently slept


FRENCH TRANSLATION BY FATEMEH ROOHI

Si j'ai eu l'occasion

J'ai essayé de passer à travers la vitre de cette horloge

Pour revenir en arrière entre les aiguille de celui-ci

Pour arreter le temps

Pour un jeudi de l'automne dernier

Et mettre la pomme

Dans une assiette

comme un baiser


Un couteau

Deux demi

Permettez-moi de supprimer l'aiguille des minutes de cette horloge

Permettez-moi de vous tenir verrouiller

Permettez-moi de vous
garder dans ce verre Parfums

Permettez-moi de garder la silence

Pas un mot!

Chut!

Nos baisers ont été récemment dormi

 


 

2
زمان نمی ایستد
میان اتاق
تا من کمی نخوابیدن یاد بگیرم
یک چاقو بردارم
نیمی از شب را بگذارم در بشقاب تو
... چشم هایم را از روی عینک کنار تخت بردارم
به صورت بزنم
زل بزنم به تاریکی
کمی شعر تماشا کنم

ENGLISH TRANSLATION BY FATEMEH ROOHI

Why time doesn't stop

In this Room?

to let me learn not to sleep

to take a knife

Dividing this night

Half in your Plate

Half in mine

And take my eyes from the Glasses near my bed

Gazing the Darkness

Slightly

To watch a Poem


FRENCH TRANSLATION BY FATEMEH ROOHI

Pourquoi le temp s'arrête pas

Dans cette salle?

pour me permettre d'apprendre à ne pas dormir

de prendre un couteau

En divisant cette nuit

La moitié dans votre assiette

La moitié dans le mien

Et prendre mes yeux sur les lunettes près de mon lit

En regardant les ténèbres

légèrement

Pour regarder une poème

 

3

روی این گسل اگر نمی خوابید
این گربه!
شاید تصمیم دیگری می گرفت
زمین!
دم تکان می داد برای
... کاترینا!
شاید مارا هم با خود می برد
به جهنمی دیگر...





نویسنده : فاطمه روحی ; ساعت 16:11 روز یکشنبه سوم مهر 1390

(1)

بعد از شنیدن صدای تو بود

که پاییز سرفه ای کرد
لب های من انار شد
برای بوسیدنت ترک برداشت

ترجمه به انگلیسی و فرانسه
After hearing your voice
the fall got cough
and the pomegranate of my lips
Cracked
for kissing you
___________________
Après entendre votre voix
l'automne a obtenu la toux
et le grenadier de mes lèvres
fissuré
pour vous embrasser
(2)

بی شک ! رانش زمین
از ران های دختری شروع شد
و دستهایی که
       اینجا شب است!
خودت گفتی!
   ... نگفتی؟
باید بلغزد توی دستهایت
                    ماهی؟!
نگاهش کنی ، فقط
       بیاندازی به آب
به آب بزنی و
یکی از دکمه هایت را که باز می کنی
زخم سینه ات باشد
       که می سوزد
       می سوزاند?!
چه می شود اگر زندگی
سینه ی کبوتر سفیدی باشد
که پشت پنجره می لرزد؟
یا ران های دختری که
توی شعر می رقصد؟
وقتی نور!
از سطر آخر می تابد به بالا
وقتی تو نشسته باشی
زیر سطر دوم!
            نور !
کمی پرتغالی باشد توی تاریکی
پاییز شکوفه ریخته هم...
گیسو پریش تر از من
آه...
تشنه تر از آنم
که این رقص را
نیمه رها کنم
__________________
فاطمه روحی
مهر 1390
Translation of my poem:
____________________
I am sure!
Landslide started
from a girl hip
and the Hands
when here is Night
you said yourself!
Didn't?
That It should scoot!
The Fish
In your hands
Look at it, only
Throw in water
then Jump in
if one of your buttons that you open
Would be your heart sore
which is burning
then burns you
What if life was
a Pigeon breast white
That is shaking over the window?
Or a girl's thighs
dancing in my poem?
When the light is shining!
From The last line of this poem to up
when you would sit
under the second row!
A bit Orange light
in darkness
autumn bloom is shed
uneasy like me
Oh ...
Am Thirsty more
For a dance that can't be left

Autumn/2011
Fatemeh Roohi




نویسنده : فاطمه روحی ; ساعت 15:47 روز شنبه دوازدهم شهریور 1390

تا حالا شده زندگی اونقدر برات تنگ بشه که جا نباشه دنیای بزرگ توی ذهنت رو بریزی بیرون،مثل وقتیکه که می خوای توی یه جای شلوغ بالا بیاری ولی جلوی دهنت رو محکم گرفتی که به یک جای امن برسی!

باید یک فکری بحال کتاب هایی که هر روز بیشتر زاد و ولد می کنند ،یه فکر به حال فکر هایی که دارن می ریزن بیرون ، یه فکری بحال لباس هایی که برای هیچ کسی نپوشیدم یه فکری بحالِ...

هرچه قفس تنگتر باشد، آزادي شيرين تر به نظر مي رسد!


این بادها

     که طفره می روند از موهایم
این باتلاق
     که فرو رفته در پاهایم
غرق می شود در من
منحنی های سردرگمی که می کشی ، با دست هایت
می روم پیدا کنم
انگشتم را
      که گیر کرده
      در سوراخ تمام قفل های جهان
کلید هایی هست!
در شکم نهنگ هایی!
که هیچ وقت به ساحل نمی آیند
هیچ کس نیست

حواسشان را

                 پَرت

 شوم آنجا که
خودکشی می کنند
یونس را بالا می آورند
و کلید ها را

تا رهایی دست های من...


http://i23.tinypic.com/293x66v.jpg





نویسنده : فاطمه روحی ; ساعت 14:35 روز سه شنبه بیست و هشتم تیر 1390

هیچ انتظاری از کسی ندارم! این نشان دهنده ی قدرت من نیست ! مسئله ، خستگی از اعتماد های شکسته است


دارم به تو فکر نمی کنم!




از من زنی بیرون می زند
با تکه هایی از برف و
نمی دانم چرا
معشوق من زمستان است و
آغوشش برای من
طعم شراب های نخورده دارد

                               همیشه
از ترس اینکه
از دست برود
آنچه را ندارم
اینجا که نیست
آنجا را نمی دانم!
از ترس این ترس ها بود که
با اولین عریانی پاییز
               بالغ شدم
شاخه هایی هست
دست می اندازد
توی خواب هایم
پرنده ها را می گیرد
شاخه هایی هست
که تاریک می کند
نور نمی تابد
پرواز را می دزدد
       شاخه هایی خشک
که با زمستان تنم
یکجا می سوزیم

 
http://i19.tinypic.com/67x7ko6.jpg




نویسنده : فاطمه روحی ; ساعت 15:8 روز یکشنبه بیست و دوم خرداد 1390

وقتی انسان آرامش را در خود نیابد ، جستجوی آن در جای دیگر کار بیهوده ای است .(لارو شفوکو )


پرنده ای زیر پیراهنم آواز می خواند
با دلهره های عاشقانه ی صبح
بیدارم می کند
با هر آیه ی عاشقانه ای که از تو نازل می شود
تکه هایی از من را
از بلندترین کوه ها می آورد
نمی دانم
این معجزه ی قشنگ مرگ است

یا زندگی

http://lovetarin.co.cc/wp-content/uploads/2010/07/lovetarin.com-ghamgin-81.jpg

http://jooza.blogfa.com/8903.aspx





نویسنده : فاطمه روحی ; ساعت 12:58 روز یکشنبه یکم خرداد 1390

"  برادری / تنها بین گرگ ها وجود دارد / آن ها دست کم با هم راه می روند!  "



باید از محدوده ی خطر بگریزم

       باید می گریختم زودتر از این

آدمهایی که خطرناک می خندند

           دندان هاشان برق می زند

گویی مرگ را می بینی

پشت گونه های برآمده

           شانه های قوز کرده

می گویند از درد

                             از من می شنوی

               این بشقاب را نشُسته بگذار

                  برای مورچه های صبح

                        پابرهنگان خوشبخت

می بینمش حالا

خاموش می کند

چراغ را

               آب را گل آلود

 ماهی می گیرد و

                          مرا هم

باید حدس می زدم

این جا

تاریکخانه ی عکاسی نیست

 دندان هایی که به زنجیر می کشم 

تنم را به آب می زنم

از ترس

از چشم ها

                                                از زن

                                     که دود می کند                

از نهنگ هایی که برای خودکشی آمده اند

می روم گونی ها را بردارم

   پر کنم از گردو های خوشبخت

که هرچه گرد تر

     به نفع تو تمام می شود

این هفت سنگ


http://i24.tinypic.com/rjqkad.jpg