" چاره در تابستان نیامده است" - بداهه 1
چاره در چاه است
در افتادن
و دوباره برخاستن
... خیزیدن در "تو در تو" های تاریک!
چاره در بیچارگی ست
در چهار سمّ ستوری که دور
در نفس هایی که نزدیک
چاره در چشم های زنی ست که تنش را
می بافد به فرش
و رقص های نداشته اش را نقش
رقص های صامت تَن با تَن!
کلمات ساکت
چاره در تابستان نیامده است
با تن پوشی از حریر
از باد برهنه
پاهایی فرورفته در چاه های خیس
چاره در سکووووت
در هیـــــس !
آغوش تو - بداهه 2
به سوی من بازگرد
به اندوه!
به شاپرک های ارغوانی غمگین بر برهنه ی شانه ام
به قوس های ازل
و بغض های فرریخته در چانه ام
لرزان
به انجیر های نچیده از گوشواره های ندیده
پنهان
و روسری بیقرارم در باد
که در دستهای باد
همچون خیال تو
هرچه گیسوپریش تر
اندوه گین تر
به کلمه بازگرد
به کلام
سلام!
و چشم هایم که روزی زیبا بود
کنار تو
مثل گرگ قطبی هستم
که پناه می آورد به زخم
و اشتیاق گوشه های لبش
مامن هزار اندوه است
از گوشه ی پلک هایش
تندیس زنی می گرید
باله می رقصد
و با یخ ها ذوب می شود
کنار تو
مثل گرگ قطبی هستم
که شب را صدا می زند
که شعرش به اشاره می آید
و هروقت که صدای قدم های تو می آید
به پالتوی تو پناه می آورد
به پوست خودش !
می خزد به تاریکی
که گرم ترین جای جهان
در اندوه وحشی خودش پنهان است
کنار تو
چه خوب است که با هم می رقصیم
رقص روی یخ های تن ام
I'm like an Arctic Wolf
Refuges to her wounds
And desire of her lips corner is
Resort of thousands of grief
The corner of her eyelids is
The Statue of a woman crying
Dancing Ballet
And melts with ice
With you
I'm I like an Arctic Wolf Who
Calls the Night
Composes poems fervently
And whenever hears your footsteps sound
Refuges to your Coat
To her own skin
And creeps into The Darkness
Which the warmest shelter of the world
Is concealed in her wild grief
With you
That's Nice we Dance together
Dancing on my Icy body
از تو
یک آغوش می خواهم
با تکه های کوچکی از زندگی
که به دیوار های خانه مان می چسبانی
از تو
... درخت های فریبنده
که سایه بریزند به دامنم
از تو یک رقص
در تاریکی
با نور کوچکی که از بام زمستان به اتاق ریخته
و باد رسواگر
که در تبانی پرده و بهار
بوسه هامان را به کوچه می کشاند
"ونیز "را به اتاق می آورد
و تورا
می کشاند به آغوشی
که می خواهی

1
ENGLISH TRANSLATION BY FATEMEH ROOHI
If I had an opportunity
I used to pass through the Glass of this Clock
To turn the hands of it
To back the time
To one Thursday of last Autumn
And put the Apple
In a Plate
For the sake of kissing you
A knife
Two half
Let me suppress the minute hand of this clock
Let me keep you lock
Let me save you in this Perfume Glass
Let me keep silence
No word!
Hush!
Our kisses have been recently slept
FRENCH TRANSLATION BY FATEMEH ROOHI
Si j'ai eu l'occasion
J'ai essayé de passer à travers
la vitre de cette
horloge
Pour revenir en arrière
entre les aiguille de celui-ci
Pour
arreter le temps
Pour un jeudi
de l'automne dernier
Et mettre la
pomme
Dans une
assiette
comme un baiser
Un couteau
Deux demi
Permettez-moi
de supprimer
l'aiguille des
minutes de cette
horloge
Permettez-moi
de vous tenir
verrouiller
Permettez-moi
de vous garder dans ce
verre Parfums
Permettez-moi
de garder la silence
Pas un mot!
Chut!
Nos baisers
ont été
récemment dormi
2
ENGLISH TRANSLATION BY FATEMEH ROOHI
Why time doesn't stop
In this Room?
to let me learn not to sleep
to take a knife
Dividing this night
Half in your Plate
Half in mine
And take my eyes from the Glasses near my bed
Gazing the Darkness
Slightly
To watch a Poem
FRENCH TRANSLATION BY FATEMEH ROOHI
Pourquoi le temp s'arrête pas
Dans cette salle?
pour me permettre d'apprendre à ne pas dormir
de prendre un couteau
En divisant cette nuit
La moitié dans votre assiette
La moitié dans le mien
Et prendre mes yeux sur les lunettes près de mon lit
En regardant les ténèbres
légèrement
Pour regarder une poème
3
(1)
بعد از شنیدن صدای تو بود
که پاییز سرفه ای کرد
لب های من انار شد
برای بوسیدنت ترک برداشت
the fall got cough
and the pomegranate of my lips
Cracked
for kissing you
___________________
Après entendre votre voix
l'automne a obtenu la toux
et le grenadier de mes lèvres
fissuré
pour vous embrasser
تا حالا شده زندگی اونقدر برات تنگ بشه که جا نباشه دنیای بزرگ توی ذهنت رو بریزی بیرون،مثل وقتیکه که می خوای توی یه جای شلوغ بالا بیاری ولی جلوی دهنت رو محکم گرفتی که به یک جای امن برسی!
باید یک فکری بحال کتاب هایی که هر روز بیشتر زاد و ولد می کنند ،یه فکر به حال فکر هایی که دارن می ریزن بیرون ، یه فکری بحال لباس هایی که برای هیچ کسی نپوشیدم یه فکری بحالِ...
هرچه قفس تنگتر باشد، آزادي شيرين تر به نظر مي رسد!
این بادها
که طفره می روند از موهایماین باتلاق
که فرو رفته در پاهایم
غرق می شود در من
منحنی های سردرگمی که می کشی ، با دست هایت
می روم پیدا کنم
انگشتم را
که گیر کرده
در سوراخ تمام قفل های جهان
کلید هایی هست!
در شکم نهنگ هایی!
که هیچ وقت به ساحل نمی آیند
هیچ کس نیست
حواسشان را
پَرت
شوم آنجا کهخودکشی می کنند
یونس را بالا می آورند
و کلید ها را
تا رهایی دست های من...

وقتی انسان آرامش را در خود نیابد ، جستجوی آن در جای دیگر کار بیهوده ای است .(لارو شفوکو )
پرنده ای زیر پیراهنم آواز می خواند
با دلهره های عاشقانه ی صبح
بیدارم می کند
با هر آیه ی عاشقانه ای که از تو نازل می شود
تکه هایی از من را
از بلندترین کوه ها می آورد
نمی دانم
این معجزه ی قشنگ مرگ است
یا زندگی

http://jooza.blogfa.com/8903.aspx
" برادری / تنها بین گرگ ها وجود دارد / آن ها دست کم با هم راه می روند! "
باید از محدوده ی خطر بگریزم
باید می گریختم زودتر از این
آدمهایی که خطرناک می خندند
دندان هاشان برق می زند
گویی مرگ را می بینی
پشت گونه های برآمده
شانه های قوز کرده
می گویند از درد
از من می شنوی
این بشقاب را نشُسته بگذار
برای مورچه های صبح
پابرهنگان خوشبخت
می بینمش حالا
خاموش می کند
چراغ را
آب را گل آلود
ماهی می گیرد و
مرا هم
باید حدس می زدم
این جا
تاریکخانه ی عکاسی نیست
دندان هایی که به زنجیر می کشم
تنم را به آب می زنم
از ترس
از چشم ها
از زن
که دود می کند
از نهنگ هایی که برای خودکشی آمده اند
می روم گونی ها را بردارم
پر کنم از گردو های خوشبخت
که هرچه گرد تر
به نفع تو تمام می شود
این هفت سنگ




